سنگ‌ها و شقيقه‌ها   

                          * هادي‌ منّوري‌ 

 نازك‌ نازك‌

 پسران‌ را

 گلوله‌ تكاندند

 در شقيقه‌هاي‌ تشنه‌

 و بوي‌ پيراهن‌ يوسف‌ را

 در  چاهي‌ كه‌

 كبوترانش‌ به‌ سرخي‌ آواز مشهورند

 سنگ‌ از گلوله‌ نازنكتر است‌

 و شقيقه‌هاي‌ تو

 فريادي‌ است‌ كه‌

 تمام‌ زمين‌ را سرخ‌ مي‌كند

   حالا لبخند

 و سنگ‌هاي‌ مشتت‌ را

 نشانم‌ بده‌

 زمين‌ را بدون‌ سنگ‌هاي‌ بزرگ‌

 باد مي‌برد

 و نام‌ سرزمينت‌ را

 خشاب‌هاي‌ پر شده‌

 از جغرافياي‌ متمدن‌

 پاك‌ نخواهد كرد

 يعقوب‌ را گلايه‌ فرزندي‌ است‌

 كه‌ نوح‌ مي‌داند

 و خون‌ شما

 سيلي‌ است‌ كه‌ 

بهانه‌هاي‌ بني‌ اسرائيل‌ را

 پاك‌ مي‌كند.

لینک
چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   شهر و شيون‌   

                                                          * سيروس‌ اسدي‌

 اينجا گلوي‌ عشق‌ پر از سرب‌ و آهن‌ است‌

 شيواترين‌ ترانه‌ در اين‌ شهر شيون‌ است‌

 

 ديري‌ است‌ دل‌ سپرده‌ به‌ رؤياي‌ سبز آب‌

 باغي‌ كه‌ ابرهاش‌ عقيم‌ و سترون‌ است‌

 

 آرام‌ گريه‌ مي‌كند، آرام‌، شهر من‌

 چون‌ گريه‌هاي‌ مرد كه‌ مقهور دشمن‌ است‌

 

 با درد خو گرفته‌ و با داغ‌ آشناست‌

 اين‌ چشم‌هاي‌ خسته‌ كه‌ هر سوي‌ با من‌ است

 اي‌ خشم‌ قهرسوز كه‌ از ياد رفته‌اي‌

 تا چند اين‌ شكيب‌ كه‌ فصل‌ شكفتن‌ است‌

 

لینک
شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   خشم‌ سنگ‌   

                                                * سيد نادر احمدي‌

 هرچند مانده‌ تنها، اينك‌ برادر سنگ‌

 خشمي‌ دوباره‌ دارد، دست‌ تناور سنگ‌

 تا چشم‌ بد نيفتد بر شاخه‌هاي‌ زيتون‌

 بگذار ديگران‌ را، ماييم‌ ياور سنگ‌

 خالي‌ مباش‌ از زخم‌، اي‌ وحشت‌ حرامي‌!

 در دست‌ عشق‌ تا هست‌ فرمان‌ خنجر سنگ‌

 خوش‌ باد حال‌ پرواز، اي‌ بال‌ها! اگر هست‌

 بر دامن‌ فلاخن‌، جاي‌ كبوتر سنگ‌

 خشمي‌ قويتر از سنگ‌ هرگز مباد! هرگز

 تا شانه‌هاي‌ زخمي‌ هستند سنگر سنگ‌

 

لینک
چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   طنين صدا   

*سميح القاسم 

ترجمه: موسی بيدج


      صداي گام ها
    در دهليز مرگ
    همهمه، فرياد
    - واي بر تو... آخ!
    - بگريز... از اين در
    - بشتاب، داخل شو
     به اين سرداب.
    دويدن ها، كشمكش، در دخمه هاي مرگ
    كشته ها: هفتاد
    اسرا: نود
    بيش از نود مجروح
    سكوت، سكوت
    اي كالسكه هاي باد
    - ايست! آنجا كيست؟
    پاسخ مي دهم: برادرت: <سميح>
    و صدا، طنين مي اندازد
    و صدا، همچنان طنين مي اندازد
    و صدا، همچنان...
    صداي گام ها در دهليز مرگ.

لینک
دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   ديگر گريه نمي‎ كنم   

                                        *علي محمد ﻣﺆدب

استوار مي ‎ايستم چونان «بينالود نيشابور»

تا دختركان نو رسيدة غزلم

خويشتن را بيارايند

با زنجير طلايي رضا

عشقم را رها مي ‎كنم

در «مشهد» نماز بخواند

در «مكه» نماز بخواند

در <كربلا > نماز بخواند

در «مسجد الاقصي» نماز مي ‎خوانيم

حالا غزاله ‎ها گل مي ‎كنند در چادر رنگي «گوهرشاد»

و تضمين مي ‎شوند در قصيده‎ هاي دلير «خراسان»

حالا پروانه‎ ها زبان باز مي‎كنند

در آغوش سكوت گل كرده مريم

و از جهاني بي صليب سخن مي‎ گويند

الخليل تبرش را زمين مي ‎گذارد

و بتان فلسطيني

با موج‎هاي مديترانه كل مي‎ كشند

و عربي مي‎رقصند

 

  ديگرگريه ن مي‎كنم

گريه ن مي‎كنم

تا ماه ابرها را روي قامت رشيد رود «اردن» بكشد

تا باد زيتون‎هاي زخمي را در مه بپيچد

تا باران

باران

باران

دوباره گريستم

دوباره نتوانستم

لینک
شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   بازی تمام نخواهد شد!...   

به اسماعيل هنيه و مردم غزه
                                             *عليرضا قزوه

جهان همان كه بود، خواهد شد
و ما همان كه بايد باشيم
موسي و فرعون
يكي موسي خواهد شد
يكي فرعون
از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل!
تو زنده مي‌ماني اسماعيل!

بازي دارد به نيمه نهايي نزديك مي‌شود
اما بازي تمام نخواهد شد
فيفا و نازي‌ها
شوراي امنيت و كاخ سفيد در يك سو
و بچه‌هاي زخمي غزه در آن سو
بازي دارد به نيمه نهايي مي‌رسد
يازده گرگ با لباس و با چكمه
در الخليل دنبال يوسف زخمي مي‌گردند
رايس توپ را مي‌كارد درست بر نقطه پنالتي
خمپاره را مي‌كارد درست در سه متري دروازه
دروازه رفح
دروازه قديمي غزه
و طور سينا!
همه چيز قاطي شده ست با هم و
بازي ادامه دارد
النگوي ديويد بكام و ضجه‌هاي هدي *
لبخند مارادونا و گريه‌هاي خدا
فيگو پاس مي‌دهد به زيدان
دكو شوت مي‌زند به دروازه ايران
و ضربه‌هاي سر دايي
ديگر افاقه نمي‌كند
شيمون پرز نشسته است بر كرسي تمام مربي‌ها
و مي‌چيند مهره‌ها را
تمام توپ‌ها
در غزه فرود مي‌آيند
مي خواهند تو را شهيد كنند اسماعيل!
درست در بين دو نيمه فينال
بوش كارت قرمز مي‌دهند به زمين
كارت قرمز مي‌دهند به طور و موسي
رايس كارت قرمز مي‌دهد به كولينا
كارت زرد مي‌دهد به كوفي عنان
شايد البرادعي به زمين آمد!
شايد كرزاي تعويض شد!

اسكولاري پاس مي‌دهد به سپ بلاتر
مارادونا به پله
پله به كلوزه
فردوسي پور از بهشت گزارش مي‌كند و
تمام ستاره‌ها جمعند
نبرد هيتلر و موسوليني
داور بوش و خط نگهدار رايس و بلر
توپ جمع كن زلماي نمرودزاد!
داور تمام ساكنان فلسطين را ييرون كرد!
داور به هدي كارت زرد داد
شيمون پرز به بوش پرتقال خوني داد
با هر شوت
وزيري از حماس دستگير شد!

دروازه خودشان كوچك تر از توپ و
دروازه حريف ، تمام زمين
هواپيماهاي جنگي
فرود مي‌آيند بر زمين چمن
يازده گرگ ، آهويي را دنبال مي‌كنند و تماشاگران هورا مي‌كشند
يازده گرگ با دهان خوني
يك سرباز اسرائيلي با يازده ستاره شكسته بر شانه گم مي‌شود و
شهري در آتش مي‌سوزد!
ابراهيم را با چاقو مي‌زنند و
تو را مي‌خواهند شهيد كنند اسماعيل!

بازي به نيمه نهايي رسيده است
و بسته پيشنهادي شيطان‌ها براي خدا
حاوي بمب است!
آقاي گل با چكمه
با مسلسل سنگين
بر سكو مي‌ايستد و
بازي تمام مي‌شود
خدا ولي تمام نخواهد شد!
دوباره فرعون ، فرعون است و موسي موسي
تنها از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل
بازي تمام مي‌شود
و نامها عوض خواهد شد
به جاي رايس
تخم مرغ گنديده
به جاي بوش
گوجه فرنگي له شده!
اما تو همچنان اسماعيل خواهي ماند!

نشسته ام كنار زمين
نه چمني
نه دروازه‌اي
نه قانوني
نه داوري
و منتظرم كه چه وقت خدا
به بسته‌هاي پيشنهادي
جواب خواهد داد!

* هدي: دخترك فلسطيني كه چند روز پيش صهيونيست‌ها پدرش را جلوي چشمش در ساحل دريا شهيد كردند.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   پرچم فلسطين   

                                     

هزار مرد به پاي تو جان سپردند و ...

هزار دست تو را باز مي فشردند و...

سپيدي ات را تا صلح سازمان ملل

سپيد باشد از الخليل بردند و...

زسبز ودكا كردند اميرهاي عرب

تو را به  همراهش قطعه قطعه خوردندو...

سياهي ات را پيراهن زني كردند

كه بچه هايش در انتفاضه مردند و...

تو سرخ خونت بر شانه منتشر شده بود

كه شانه هاي تو آزرده اند و تردند و ...

تو سرخ خونت در روزنامه هاي جهان

كه كشته ها را از جنگ مي شمردند و...

هزار مرد به پاي تو جان سپردند و....

هزار دست تو را باز مي فشردند و...

                                                       *سيد رضا محمدي

لینک
دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   از عشق   

 1-ريتا و تفنگ
                                             محمود درويش

                                         ترجمه موسی بيدج
    ميان چشمان من و ريتا
    تفنگي است و كسي
    كه ريتا را مي شناسد
    خم مي شود
    و نماز مي برد
    براي خدايي
    كه در چشماني عسلي است.
    آه... ريتا
    ميان ما
    يك ميليون گنجشك و تصوير است
    و وعده هاي بسياري
    كه تفنگ
    به رويشان
    آتش گشوده است
    يكي بود
    يكي نبود
    اي سكوت شامگاه!
    ماه من
    به دورها هجرت كرد
    به چشماني عسلي
    و شهر
    تمام آوازخوانان را
    و ريتا را روبيده است
    و اينك
    ميان چشمان من و ريتا
    تفنگي است.
    
     2- محاصره
    ...
    از عشق
    بيست خط نوشتم
    و ديدم
    محاصره
    بيست متر عقب نشست.

لینک
شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد

   يک شعر- يک نقد   

خوانش شعري از دكتر قيصر امين پور درباره فلسطين ؛ گفت و گويي زير پنجره

٭ محمد پور وهاب
در انتهاي كوچه شب، زير پنجره
قومي نشسته خيره به تصوير پنجره
اين سوي شيشه، شيون باران و خشم باد
در پشت شيشه بغض گلوگير پنجره
اصرار، پشت پنجره گفتگو بس است
دستي برآوريم به تغيير پنجره
تا آنكه طرح پنجره اي نو درافكنيم
ديوار ماند و حسرت تصوير پنجره
ما خواب ديده ايم كه ديوار شيشه اي است
اينك رسيده ايم به تعبير پنجره
تا آفتاب را به غنيمت بياوريم
يك ذره راه مانده به تسخير پنجره
جز با كليد ناخن ما وا نمي شود
قفل بزرگ بسته به زنجير پنجره
"قيصر امين پور"
(فانوسهاي سنگي / مجموعه شعر فلسطين)
سخن از چه شخصيتي است؟ در نمايشنامه غزلي كه با هم خوانديم، بي شك نقش استعاري "پنجره" بسيار برجسته است. اما چرا امين پور اين تشبيه را در خدمت شعر گرفته است؟ "پنجره" كلمه ادبي نسبتاً جديدي است، به طوري كه پيش از جريان غزل نئوكلاسيك، آن را در ادبيات فارسي كمتر مي بينيم. اما اين مسأله در فرهنگ ما به اين صورت خودنمايي نمي كند. پنجره در بسياري جاها نقش برجسته اي را در زندگي فرهنگي ايرانيان بازي كرده است. نمونه بارز آن، صحن اصلي حرم حضرت رضا(ع) و پنجره فولاد آن است.
مكاني كه از پراميدترين نقطه هاست براي زائران، چرا كه محل تجمع بيماران معتكف آستان قدسي آن حضرت است.
از طرف ديگر، پنجره به ويژه در ادبيات مغرب زمين و به طور خاص روسيه، دربردارنده بار سنگين تغزل است، به گونه اي كه شاهد معاشقه هاي بسياري بايد باشد. گذشته از اين مسأله، انتخاب اين "شخصيت" با همراهان بلافصلش از جمله ديوار، در فرامتن هم به خوبي جوابگوست. سابقه اي كه ما از ديوار ندبه و البته به طرز ديگر از ذهنيت ديوار حايل در ذهن داريم نيز برخاسته از اين فرامتن است. شعر با تعبيري دوپهلو آغاز مي شود. حتي با توجه به فضاي شعر، شاعر مشخص نمي كند كه "انتهاي كوچه شب" به سمت نور صبحگاهي گام برداشته است يا از عمق تاريكي سخن مي گويد؟ پس از آن و با تعبير "زير پنجره"، از همان ابتدا وراي دسترس بودن جايگاه پنجره به ذهن مخاطب منتقل مي شود. مصرع دوم نيز به آنچه درباره فرامتن گفتيم، به هر دو صورت كمك مي كند. هم فضاي فرميك پنجره فولاد را به ذهن متبادر مي كند و هم سخن و شعر سمبليك امين پور در اين مصرع نيز رسوخ كرده است. نكته ديگر آن كه اگر دقت كنيد؛ قوم، خيره به "تصوير" پنجره هستند و نه خيره به پنجره. اين تعبير در ادامه ما به ازاي ديگري نيز مي يابد كه به آن اشاره مي كنيم.
بيت دوم داراي ذهنيت جالبي است. در كل، شعر به طور عام و در بيت دوم به طور خاص هيچ سخن و جايگاهي براي پليدي و پلشتي مفروض نيست. هر دو طرف پنجره يك نظر دارند و تنها، نوع ابرازشان ديگرگون است. تعبيرهاي "شيون باران" و "خشم باد" نيز با چيزي كه انتظار داريم، سازگار است. همچنين، رابطه سرتاسري شيشه و بغض، مزيد بر علت براي جلب توجه نسبت به بيت مي شود. اما شاعر، بيت سوم را به گونه اي آغاز مي كند كه ما را به ياد شعر "قطعنامه" خود مي اندازد. اين مصرع چندان بار شعري ندارد. اما مصرع دوم از بيت سوم، در برخورد اول ما را به ياد تعبيري از "برآوردن" مي اندازد كه قبلاً از زبان حافظ شنيده ايم:
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
سخن در اين مصرع، پيش از همه چيز از دعاكردن است و پس از آن از ديگر مسائل.
مسأله كاهش بار شاعرانگي در اين بيت، به مصرع اول بيت چهارم نيز تسري پيدا مي كند. تعبير "حسرت تصوير پنجره" در مصرع دوم اين بيت، شاهد مثالي است كه به خيره شدن به تصوير پنجره در بيت اول بازمي گردد. البته، اگر بخواهيم تاريخ نگارانه به اين بيت بنگريم، حضور جنگ شش روزه نيز در آن به چشم مي خورد. اما بيت پنجم را بايد با سابقه ذهني كه از شيشه داريم، بخوانيم. "شيشه" شخصيت مثبتي براي ما در بيتهاي قبل بود كه البته در اين بيت نيز شخصيت خود را حفظ مي كند. نكته جالب توجه بيت ششم، تقابل پنهان "ذره" و "آفتاب" است.
اين در حالي است كه در بيت آخر، تغيير فضايي غريب رخ مي دهد. تا اين جا بحث، بحث خواب و دعا و حسرت و... بود اما به ناگهان سخن از "كليد ناخن" به ميان مي آيد. البته، سخن از قفل نيز ما را باز به نزديكيهاي حرم بازمي گرداند و قفلهايي كه به پنجره براي حاجت، بسته شده اند. اما همه مي دانيم دخيل بستن براي بيماران لاعلاج است، نه براي كساني كه قابل درمانند. خستگي پنجره ذهن شاعر، از دستان خود ماست نه از ضربتهاي روزگار تا برايش دست به دعا بردارد. امين پور در انتها به اين مطلب ايمان مي آورد و سكوت خود را با اين ايمان تازه، مي آغازد... .

لینک
جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥ - عبدالرحیم سعیدی راد