مرتضا پارسا   

صخره ها
این صخره ها که مشت مرا پرنمی کنند
اندوه وخشم راکه تصور نمی کنند
یک تکه کوه سوی تو پرتاب می کنم
من سد آهنین تورا آب می کنم
شلیک می شوند بسوی تو دستها
این رشته کوهها همه تا دوردستها
شلیک می شوند تمام امید ها
زیرشکنجه ها همه ی روسفید ها
شلیک می شوم به توبا انتحار خویش
باچند نسل هم وطن داغدار خویش
من ریشه می دوانم وخون می خورد زمین
خون من است نقش به دیوار آهنین
غیرازبه خون شعار که خوانا نمی شود
رنگ اصل اگر نباشد مانا نمی شود
نارنجکم به جای دلم می طپد بیا
قلبم میان آهن وخون می کپد بیا
دشمن بیا که پیش تو آغوش واکنم
ازبیت قدس بلکه توراجا به جا کنم
بلکه تورا زمین بدهم قدرهیکلت
شاید بکار آید ازآن پس مسلسلت
لینک
شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - عبدالرحیم سعیدی راد

   مرتضی پارسا   

مادربه روی دختر همسایه مان بخند
ازخون من به دست قشنگش حنا ببند
اوهم شبیه ملک سلیمان یتیم بود
شبها اجاق خانه ی سردش عقیم بود
مادرکدام سمت مراخاک می کنی ؟
پیراهنت نه قلب مرا چاک می کنی
«پیراهنی که آید ازو بوی یوسف»ات
پنهان بکن که خصم نبیند تاسفت
مادرچقدرکوه که ازسنگ باقی است
تا اینقدرکه خرد شود جنگ باقی است
مادرهزارمرتبه مادرشوی کم است
دشمن برای نسل کشی مان مصمم است
لینک
شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - عبدالرحیم سعیدی راد